تبليغاتX
سروناز
سروناز
روانشناسی سن

روان شناسان شخصیتی بر این عقیده اند که شماره تولد، شما را از آن چیزی که   می خوا هید باشید دور نمی کند بلکه مانند رنگی است که نوع آن و زیبایی اش برای افراد مختلف متفاوت است. به مثال زیر توجه کنید :

فرض می کنیم که شما متولد 29 اردیبهشت 1364 هستیداردیبهشت ماه(2) سال است پس :

9=1+8=18=5+9+3+1=1395=1364+2+29

"9" شماره تولد شماست و اکنون می توانید آنچه راکه مربوط به این شماره است با خود مطابقت دهید.

تفسیر اعداد:

1-      خالق و مبتکر

"یک" ها پایه و اساس زندگی هستند. همیشه عقاید جدید و بدیع دارند و این حالت در آنها طبیعی است. همیشه دوست دارند تمامی کارها و مسائل بر حول محوری که آنها می گویند و تعیین می کنند در گردش باشد و چون مبتکر هستند ،گاهی خود خواه می شوند. با این حال "یک" ها بشدت صادق و وفادار ند و به خوبی مهارتهای سیاسی را یاد میگیرند . همیشه دوست دارند حرف اول را بزنند و غالبا رهبر و فرمانده هستند، چون عاشق این هستند که "بهترین" باشند . در استخدام خود بودن و برای خود کار کردن بزرگترین کمک به آنهاست ولی باید یاد بگیرند   عقاید دیگران ممکن است بهتر باشد و باید با رویی باز آنها را نیز بشنوند.

2-      پیام آور صلح

"دو" ها سیاستمدار به دنیا می آیند ! از نیاز دیگران خبر دارند و غالبا پیش از دیگران به آنها فکر می کنند . اصلا تنهایی را دوست ندارند . دوستی و همراهی با دیگران برایشان بسیار مهم است و می تواند آنها را به موفقیت در زند گی رهنمون سازد. اما از طرف دیگر ، چنانچه در دوستی با کسی احساس ناراحتی کنند ترجیح می دهند تنها باشند.از آنجایی که ذاتا خجالتی هستند باید در تقویت اعتماد به نفس خود تلاش کنند و با استفاده از لحظه ها و فرصت ها آنها را از دست ندهند.

3- قلب تپنده زندگی

" سه " ها ایده آلیست هستند،بسیار فعال اجتماعی جذاب رمانتیک وبسیار بردبار و پر تحمل خیلی کارها را با هم شروع می کنند اما همه انها را پیگیری نمی کنند. دوست دارند که دیگران شاد باشند و برای این کار تمام تلاش خود رابه کار می گیرند. بسیار محبوب اجتماعی و ایده آلیست هستند اما باید یار بیرند که دنیا را از دید واقعگرایایه تری هم ببینند.

4-ناهماهنگ با جماعت

"چهار" ها جهانگرد هستند و کنجکاوی ذاتی، خطر پذیری و اشتیاق سیری ناپذیر آنها به جهان هستی و دیدن محیط اطراف خود،غالبا برایشان درد سر ساز می شود. آنها عاشق تنوع هستند ودوست ندرند مانند درخت در یک جا ثابت بمانند. تمام دنیا مدرسه آنهاست و در هر موقعیتی به دنبال یادگیری هستند. سوالات انها هرگز تمام نمی شود. آنها به خوبی یاد گرفته اند که قبل از اقدام به عمل، تمامی جوانب کار را سنجیده و مطمئن شوند که پیش از نتیجه گیری ،تمامی حقایق را مد نظر قرار داده اند.

 5- محافظه کار

"پنج" ها بسیار حساس و سنتی هستند. آنها عاشق کارهای روزمره، روتین و پیرو نظم و انضباط هستند و تنها زمانی وارد عمل می شوند که دقیقا بداننند چه کاری باید انجام دهند. به سختی کار و تلاش می کنند. عاشق طبیعت و محیط خارج از خانه هستند. بسیار مقاوم و با پشتکار هستند. اما باید یاد بگیرند که انعطاف پذیری بیشتری داشته و با خود مهربانتر باشند.

 

6- رمانتیک و احساساتی

" شش" ها ایده آلیست هستند و زمانی خوشحال می شوند که احساس مفید بودن کنند. یک رابطه خانوادگی بسیار محکم برای آنها از اهمیت ویژه ای برخوردار است. اعمالشان بر تصمیم گیری هایشان موثر است و آنها حس غریب برای مراقبت از دیگران و کمک به آنها دارند. بسیار وفادار و صادق بوده و معلمان بزرگی می شوند. عاشق هنرو موسیقی هستند. دوستانی صادق و در دوستی ثابت قدم هستند. "شش" ها باید بین چیزهایی که می توانند آنها را تغییر دهند و چیزهایی که نمی توانند، تفاوت قائل شوند.

7- عاقل و خردمند

"هفت" ها جستجو گر هستند. آنها همیشه به دنبال اطلاعات پنهان و مخفی بوده و به سختی اطلاعات به دست امده   را با ارزش حقیقی آن می پذیرند.احساسات هیچ ارتباطی با تصمیم گیری های آنها ندارد. با اینکه در مورد همه چیز در زندگی سوال می کنند اما دوست ندارند مورد پرسش واقع شوند و هیچگاه  کاری را ابتدا به ساکن با سرعت شروع نمی کنند و شعارآنها این است که به آرامی می توان مسابقه را برد. آنها فیلسوفهای آینده هستند؛ طالبان علم که به هر چه می خواهند می رسند و سوال بی جوابی ندارند . مرموز هستند و در دنیای خودشان زندگی می کنند و باید یاد بگیرند در این دنیا چه چیزی قابل قبول است و چه چیزی نه!

8- آدم کله گنده

"هشت " ها حلال مشکلات هستند. اساسی و حرفه ای سراغ مشکل رفته و آن را حل می کنند. قضاوتی درست دارند و بسیار مصمم هستندو طرحهاو نقشه های بزرگی دارند و دوست دارند زندگی خوبی داشته باشند. مسوولیت افراد را بر عهده می گیرند و مردم را با هدف خاص خود می بینند. با شرایط ویژه ای این امکان رابه وجود می آورند که دیگران همیشه آنها رارئیس ببینند.

9- اجرا کننده و بازیگر

"نه " ها ذاتا هنرمند هستند . بسیار دلسوز دیگران و بخشنده بوده و آخرین پول جیب خود را نیز برای کمک به دیگران خرج میکنند . با جذابیت ذاتی شان اصلا در دوست یابی مشکلی ندارند و هیچ کس برای آنها فرد غریبه ای به حساب نمی آید.در حالات مختلف شخصیت های متفاوتی از خود بروز می دهند و برای افرادی که اطرافشان هستند شناخت این افراد کمی دشوار به نظر می رسد . آنها شبیه بازیگرانی هستند که در موقعیت های مختلف رفتارهای متفاوتی نشان می دهند. افرادی خوش شانس هستند اما خیلی وقتها از آینده خود بیمناک و نسبت به آن هراسان هستند. آنها برای موفقیت باید به یک دوستی و عشق دو جانبه که می تواند مکملشان در زندگی باشد دست یابند.
|+| نوشته شده توسط سروناز در ساعت |

خنده دار

  خنده دار

 

 

 

|+|

وقتي به دنيا آمدم آنقدر جا خوردم که تا دو سال قدرت حرف زدن نداشتم!
 
یه فرشته!
 

مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريك راه ميرفت.مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:اين مشعل و سطل آب را كجا مي بري؟ فرشته جواب داد:مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب،آتش هاي جهنم را خاموش كنم.آن وقت ببينم چه كسي واقعا خدارا دوست دارد!

|+|

 

 

         
         
    Upgrade your email with 1000's of emoticon icons'"Paris
        
 
 
 
 
 
|+| نوشته شده توسط سروناز در ساعت |

انسانهای فراموشکار.........

تو را انسان می نامم زيرا كه فراموش كاری

 

 

 

 دوست داشتن بهانه ايست برای زندگی كردن .

 انسانها آن هنگام كه به هم دروغ می گويند چه زيبا می شوند .

 آن هنگام كه در پس چهره شان كوهی از ريا برپا داشتند .

 آنان حتی دروغ های خود را باور می كنند .

 آبا باز زيستن زيباست.

 آيا خداوند زندگی را زشت آفريد .

 مگر نه اين كه او مظهر كمال است ، پس چگونه می تواند زشتی بيافريند.

 نه . نه. زندگی را انسان آفريد .

 گناه را هم .

 انسان زمين را از زمين گرفت و ماه را از ماه .

 و كارها را دو قسمت كرد : نيك و بد .

 و انسانها را سياه و سپيد

 و آنان كه آرام دراز كشيده بودند را مرده و آنان كه لاشه های خود را بر دوش می كشيدند زنده

 { به راستی كه بسياری قبل از اين كه به دنيا بيايند مرده اند }

 حيوانات بی گناه را اهلی و وحشی { و كدامين حيوان از انسان وحشی تر است }

 همه را ، همه را اين انسان والا آفريد .

 و گرنه این جهان همه وجود خداوند است و عاريست از نامها ،

 كه او مردگان را مرده نمی پندارد .

 و ياد می آورم هنگامی كه خدا انسان را ناميد و به او گفت: تو را انسان مي نامم زيرا كه فراموش كاری .

 به راستی او اين آفريده مخصوص را می شناخت .

 مگر نه ابن است كه همه  فرياد قالو بلی را از ياد برده ايم ...

 و به ياد می آورم آن كلمه كوچك را { دوست داشتن }

 مگر نديدی مادرم را به نسيم فراموشی می سپارم .

 ديگر تو را لازم نيست فراموش كنم تو خود از يادم می روی.

 می دانم، می دانم، حتی تو { وشايد مخصوصا تو } حرفهايم را باور نمی كنی .

 و از دوستم می شنوم : عاقبت انسان تولد و مرگ را در اختيار خود در می آورد و به جاودانگی می رسد .

 من زندگی جاويدان را نمی خواهم ، حتی اين زندگی كوتاه را نيز .

 مرا چند روزی دور از خود و هر آنچه كه به خود مربوط است دور بودن به ...

 وبعد چه لذت بخش است مرگ

 اين جام شوكران را تا انتها خواهم خورد ... 

|+| نوشته شده توسط سروناز در ساعت |

درد دلهای شبانه ی یک کودک ...
 اگر تمام انسانها کودک باقی می ماندند دنیا دوست داشتنی تر بود و مطمئنا رنگ آسمان هم آبی تر ...

جهنم 

 

 

خدايا ...

 نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالايی و من اين پايين

  می دونی وقتی فکر می کنم همين الان ميليون ها نفر دارن باهت حرف می زنن

 و تو حرف همه رو ميشنفی چه احساس خنده داری بهم دست ميده .

 خدايا .. می ترسم حرفاشونو باهم قاطی کنی .. آخ زبونمو گاز می گيرم ...

 خدايا راستشو بگو تو چن تا گوش داری .. چن تا چش داری ...

 چن تا زبون بلدی آخه ... چينی و ژاپونی خيلی سخته ... فرانسه هم همينطور ...

 خدای من .. نمی دونم کلمه خدای من درسته ؟

 آخه تو خدای من که نيستی خدای هوار تا هوار آدم و جن و حيوونی ..

 خدايا منو می بينی اصلن .. يا اصلن منو ديدی .. اسمم می دونی چيه و شماره شناسنامم ؟

 خدايا تو چقدر پهنی ... چقدر درازی و چقدر گودی ...

 چرا تو همه جا هستی وقتی هيچ جا نيستی ..

 خدايا ... چرا ازون اول که نديدمت غيب بودی ؟

 می خوام ببينمت ... حتی اگه به قيمت جونم باشه ... درکم میکنی ؟

 اصلن الان بيداری يا خوابی .. شايدم جلسه داری ...

 خدايا چقدر مهربونی ؟ چقدر ؟

 خدايا ما آدمای بدبخت ميون جنگ شيطون با تو چه کاره بيديم ؟

 اصلن چرا بهش ميدون می دی ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو.

 خدايا چرا طعم لذتو به من می چشونی و بعد می گی جيززززه ؟

 نمی دونی ... بعضی وقتا حس می کنم من يه بازيچه بيشتر نيستم توی دستات ...

 خب تو حق داری .. تو خدايی ...

 خدايا سردمه ... داد بزنم می فهمی ؟

 سردمه ... کسی اينجا نيس .. همه مردن ...

 خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشی گناهه ؟ کاش جواب می دادی ...

 سرم درد می کنه .. گيجم ... منگم .. خوابم مياد ... خدايا قرص داری ؟

 دهنم خشک شده ... مورمورم ميشه ... کاش بابام زنده بود ... اونو  تو کشتی خدايا ؟

 چرا تنها ديدن من تو رو خوشحال می کنه ؟

 خوابم مياد ... نمی دونم ... شايد امشبم حرفای منو با حرفای بقيه قاطی کردی ...

 راستی پیش تو هم الان تاریکه ؟

 خدایا من می ترسم ...

 خسته ام ...

 خدايا شب به خير ...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سروناز در ساعت |

و در آغاز هیچ نبودیم ... و سپس نیز هم !
 

می‌آیم ...

 می‌گریم ...

 می‌مانم ...

 می‌جویم ...
 می‌نالم ...

 می‌میرم ...
 چندیست مینشینم ٬ چمدان‌هایم را می‌چینم ٬ نگاهشان می‌کنم ...

 آیا تمام آنچه من با خود آورده ام ٬ تمام بهره‌ی من از این زندگی کوتاه ٬ همین دو چمدان است ؟!
 چشم به در دوخته ام ...
 چشمانم خشکید بس که به در زل زده‌ام ٬

 می‌دانم منتظرم ٬ پس زمینه‌ی نگاهم چمدان‌هایم هستند ٬ و درهای باز و نیمه‌بازی که تو گویی هیچ‌گاه به روی هیچ منتظری نخندیده‌اند ...
 چه درونم تنهاست ....

 .

 .
 « زندگی شاید ٬ حس غریبی‌است که یک مرغ مهاجر دارد ! »

 این یک شعر بود که من خواندم ! فقط همین ...

 خواندم ... صرف فعل خواندن است که من همیشه دوست میداشتم ٬ ولی ... به زمان ماضی ساده !!

 گذشته ای که به سادگی گذشت .
 .
 .
 باز هم می‌خوانم ...

 « آخرین قطره‌ی باران ... یادم نیست ...  »

 شعرهایم نیز همه در هم فرو رفته اند ٬ همه‌چیز مبهم است ٬

 هوا هم اینجا مه گرفته ...
 یک نفر باز صدا زد : « من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین ... »
 .
 .
 می‌دانی ...

 اهل کاشانم اما ٬
 شهر من کاشان نیست .
 شهر من گمشده است ...

|+| نوشته شده توسط سروناز در ساعت |

بوسه درتاریکی

دوست داشتن ؛ خيلی شبيه احتياج داشتن است

 يک جور احتياج داشتن مفرط

 و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است

 چند روزیست غریبه ای در زندگیم پیدا شده ... حس میکنم دوستش دارم ...

 و خودش هم باور کرده که  خیلی دوستش دارم !

 نمی دانم ... شاید برای به خاکسپاری خاطرات گذشته  !

 يکبار ...  نیمه شب ... از او پرسيدم :

 -  چرا منو دوست داری ؟

 و حس کردم بعد از اين سئوال روی گونه سمت چپ او و روی احساسات من چال کوچکی افتاد

 و این شروع تازه ای بود برای یک هم آغوشی ،

 بوسه های عاشقانه در تاریکی ،

 شنیدن نفسهای هوسناک ،

 و لذت بردن از یک گناه .

 همیشه معتقدم گناه بايد لذت داشته باشد

 گناهی که لذت ندارد ؛‌ حماقت است

 آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند

 و هيچ لذتی در پس گناهان بيشمارشان نيست

 يا آدم ها خيلی احمق شده اند

 و يا من در تعريف گناه اشتباه می کنم

 من همه چيز را می دانم و هيچ چيز را نمی فهمم

 و اين عميقا تاسف بار است .

خيلی بد است

 گاهی آدم  دلش می خواهد از خودش فرار کند

 از خودش و گذشته اش و آينده ای که نمی خواهد داشته باشد

 به هر طرف که می دود ؛‌ باز هم جز خودش ؛ کسی نيست

 به کسی دل می بندد تا خودش را فراموش کند

 به کسی ديگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است و از دیگران هم همینطور

 مدتی می گذرد

 اندکی آرام می گيرد و کمی فراموش می کند

 اما دوباره عصيان می کند و خودش می شود

 همانی می شود که روزی از او فرار کرده بود

 همانی می شود که نمی خواست باشد

 دل می کند و همه چيز را به هم می ريزد و در پی يافتن سعادت

 چيزی که گمشده هميشگی اوست

 به تنهايی می گريزد و باز

 خودش را می بيند و نااميدانه به ديوار بلند آرزوهای سرکوب شده اش چنگ می زند

 باز هراسان و دربدر از خويش می گريزد تا شايد

 باز در خم کوچه ای ؛

 کسی مثل خودش را بيابد و او را در آغوش بکشد

 تا چند روزی باز فراموش کند و مشغول باشد

 مدام واژه های عاشقانه تکرار می شود و مدام لبهای ترک خورده  ((‌ دوستت دارم ))‌ را تکرار می کنند

 و شاید در لحظه ای کوتاه

 آدم بدون اينکه خودش بفهمد

 در بالای پرتگاهی که راه برگشتنش سخت است

 رها شود

 آری ...  اين جا نمی شود به کسی نزديک شد ،

 آدم ها از دور دوست داشتنی ترند ......

 

 

|+| نوشته شده توسط سروناز در ساعت |

نامه ای به خدا
 

 

دلم هوای نوشتن کرده بود امروز
 باد و بارانی بود اندرون دلم
 و صدای چند کلاغ و جير جيرک
 کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن
 خب ...
اين از اين
 برای که بنويسم حالا ؟
 تازه برای کسی هم که بنويسم چه کسی ببرد برایش ؟
 يادم آمد آدم برای خدا که چيز بنويسد بگذارد زير فرش خدا خودش بر می دارد
 پر شدم از شوق برای نوشتن
 دمر دراز کشيدم روی زمين و دستی زير چانه و دستی برروی کاغذ نوشتم :
 سلام محبوب من ...
 چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی
 صدای خروس و کلاغ را که می پيچانی در هم و نسيم را که می وزانی بينشان آدم حالی به حالی می شود
 هيچ دلبری نمی تواند مثل تو , همين اول صبح دل آدم را اينطور ببرد
 خورشيد هم ناز می کند مثل خودت
 آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم و داغش می کند با سر پنجه هايش
 تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی
 معشوق صبور من ...
 می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم توی خواب می آيی به پيشم
 دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام دانه های شبنم می کارد
 رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح
 مثل آتش داغی و مثل آب شفاف
 اگر تو نبودی تو معنی نداشت
 تو تمام توی منی
 اگر می بينی چشمم به در می ماند
 نه اينکه يادم رفته تو هستی
 که می دانم هستی در کنارم
 منتظرم کسی بيايد که ببيند چقدر تو هستی
 و برود
 و بگويد کسی نيايد .
 معبود من ...
 اگر ديدی روزی کسی در کنارم بود
 خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از تو را با خود داشته که رهايش نکردم
 مگر نه اينکه تو در زيبايی هايی
 گل را اگر ببويم لذتم از بوی توست
 مطلوب من ...
 سرم را گاهی بگير بين بازوانت
 نکند يادت برود که سخت نيازمند توام
 من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی
 تو بايد مرا بارور کنی
 از تمام خواستن هايم
 تو خيلی خوبی
 برای کسی که دوستت دارد
 و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد
 مهربان من
 می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟
 چرا نشود
 راستی يادت نرود
 آن تويی را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...
 ((  چون می دانی
 گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی برای اينکه دوستت داشته باشم
 يک توی کوچکتر را به من بده
 تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو  ))
 تو چقدر مهربانی
 مواظب خودت باش
 …...
 نامه را تا کردم و سراندم زير گوشه فرش
 خدا خودش ياد دارد
 کاش جوابش را بدهد
 ندهد هم می دانم که می خواند
 چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد که برايش چيز بنويسد
 ........
 باز ساعت گذشته از نيمه
 خواب می چسبد به آدم
 خوابی با نفس های عميق …
 

|+| نوشته شده توسط سروناز در ساعت |

...............

 ***اين يك

 ***اين يك عكس نيست و فيلم در حال نمايش  است كه توسط دوربين مدار بسته از يك اتاق گرفته شده است و شما می‌توانيد با دقيق نگاه كردن حركت جن در اتاق را مشاهده كنيد***

 

 عكس نيست و فيلم در حال نمايش  است كه توسط دوربين مدار بسته از يك اتاق گرفته شده

مدت زمان فيلم 30 ثانيه است.

 

Hit Counter

|+| نوشته شده توسط سروناز در ساعت |

هفت کارت........

 

 

رسيد خونه
 لبخند زد و تموم خستگی هاشو تکوند پشت در
 دستشو فرو کرد توی جيبشو گذاشت انگشتاش گرمای کليد صميمی خونه رو برای چند لحظه حس کنن
 حتی با چشای بسته هم می تونست کليد خونه رو از بين يه عالمه کليد پيدا کنه
 در رو باز کرد و عطر خونه رو با تموم وجود نفس کشيد
 - سلام , من اومدم
 چند لحظه تامل کرد
 اون صدای مهربون و گرم مثل هميشه , مثل هرروز جوابشو نداد
 نگران شد
 امکان نداشت که اون از در خونه بره تو و سلام کنه و صدای مهربون عشقش با يه موسيقی شاد به استقبالش نياد
 - ياسمن .. خونه ای ؟
 زن پشت ميز نشسته بود
 چشاش سرخ بود
 - چيزی شده ؟ ياسمن ... اتفاقی افتاده
 دل توی دل مرد نبود , حس می کرد اگه همين الان کسی جوابشو نده دلش از سينه می زنه بيرون
 کيفشو انداخت روی زمين
 - با توام ؟ چيزی شده ؟
 زن نگاهش کرد , با چشايی که توش هزاران سئوال بود
 چشايی که خبر از شکستن يه چيزی می داد , يه چيزی شبيه يه دل
 - چطور تونستی مسعود ؟ چطور تونستی با من اين کارو بکنی ؟
 نمی فهميد .. اصلا نمی فهميد چه چيزی ممکنه اتفاق افتاده باشه
 گيج شده بود
 - من ؟ مگه من چيکار کردم ياسی؟ من نمی فهمم
 زن صورتشو بين دستاش پنهون کرد
 - آره ... نمی فهمی .. نمی فهمی که ...
 نگاه مرد روی جعبه بزرگ پستی روی ميز ثابت موند
 رفت جلو
 روی کارت سفيدی که روی جعبه بود با خط مشکی درشت نوشته شده بود
 " برای عزيز ترين کسی که دوسش دارم
 برای عشق هميشگيم , مسعود عزيزم "
 جعبه رو سريع برگردوند
 قسمت فرستنده رو نگاه کرد
 نوشته شده بود : " همون کسی که دلتو دزديده "
 گيج شده بود
 - ياسمن اين چيه ؟
 زن نگاهش کرد :
 - از من می پرسی ؟ از من ؟ فکر می کردم من بايد اين سوالو ازت بپرسم ... فکرشم نمی کردم ..
 گريه نذاشت بقيه حرفشو بزنه
 زن بلند شد و دويد به سمت اتاقش
 مرد دنبالش رفت
 زن در اتاق رو قفل کرد
 - در رو باز کن ياسی .. مطمئنم که اشتباهی پيش اومده ... تو حق نداری راجع به من اينطوری فکر کنی .. من خودمم گيج شدم .. ياسی ...
 صدای گريه ای که از توی اتاق می اومد آتيشش می زد
 - خواهش می کنم در رو باز کن ...
 ولی در باز نشد
 دستگيره در رو ول کرد و برگشت طرف ميز
 حتی تصورشم نمی کرد که يه روزی يه بسته از راه برسه و زندگی عاشقانه اون و ياسمن را اونطور خراب کنه
 به ذهنش فشار آورد که حداقل يه نفر بياد توی ذهنش که امکان فرستادن اون جعبه از طرف اون ممکن باشه
 ولی واقعا هيچکس نبود
 هيچکس به جز ياسمن توی زندگيش نبود
 اجازه نداده بود کسی وارد زندگی و حريم شخصيش بشه
 عشق اون حقيقتا فقط ياسمن بود
 جعبه روبرداشت
 سنگين بود
 رفت لب پنجره و خواست پرتش کنه بيرون
 ولی يه حس کنجکاوی مرموز نذاشت اين کارو بکنه
 برگشت طرف ميز
 دلش می خواست بفهمه اين کارو کی می تونه کرده باشه
 شايد واقعا اشتباه شده
 کاغذ روی جعبه رو باز کرد
 يه جعبه قرمز رنگ زير کاغذ بود که يه روبان درشت سبز دور ش بسته شده بود
 زير روبان يه کارت بود که روی اون نوشته شده بود : " دوستت دارم عشق من "
 کارت رو سريع برداشت و با يه حالت عصبی توی جيبش قايم کرد
 روبان رو باز کرد
 در جعبه رو برداشت
 توی جعبه يه جعبه کوچيکتر سبز با يه روبان قرمز رنگ بود
 زير روبان قرمز يه کارت سفيد بود که روی اون نوشته بود : " راستشو بگو , چقدر دوستم داری ؟ "
 زير لب گفت : - ديوونه ...
 کارت رو برداشت و نگرون از اينکه مبادا ياسمن يهو از راه برسه و اونو ببينه گذاشت توی جيبش بغل همون کارت قبلی
 جعبه سبز رو برداشت و رمان قرمز رو باز کرد
 در جعبه رو برداشت
 اين بار نفس حبس شده توی سينه شو با عصبانيت داد بيرون
 - يعنی چی ؟
 توی جعبه سبز يه جعبه بنفش بود با يه روبان زرد
 زير روبان زرد يه کارت سفيد بود که روی اون نوشته شده بود " مواظب دل من باش , شکستنيه ها "
 دستشو محکم به صورتش کشيد
 نمی تونست به هيچ چيز فکر کنه
 اون کارت رو هم برداشت و انداخت توی جيبش
 روبان زرود رو باز کرد و به اميد اينکه اين بار ديگه جعبه ای توی کار نباشه در جعبه رو باز کرد
 - وایییییییی
 کلافه شده بود
 در عين حال ته دلش حس می کرد داره از اين کار خوشش مياد
 توی اون جعبه , يه جعبه کوچيکتر زرد بود , با يه نوار بنفش
 زيرروبان بنفش يه کارت سفيد بود که روی اون نوشته شده بود " بخند ديگه , می دونی که عاشق خنديدنتم "
 ناخود آگاه يه لبخند کوچيک صورت گرفته شو باز کرد
 نمی دونست بايد چه واکنشی از خودش نشون بده
 حس می کرد خلع سلاح شده
 کارت رو برداشت و دوباره گذاشت توی جيبش
 روبان رو باز کرد و در جعبه رو برداشت
 بازم يه جعبه ديگه
 يه جعبه آبی با يه روبان صورتی
 و يه کارت سفيد ديگه که روی اون نوشته شده بود" آره ... تو عشق منی "
 کارت رو برداشت
 نشست روی صندلی
 به در بسته اتاق نگاه کرد
 به اون فکر کرد که چقدر دلش شکسته
 دوباره صورتش پر از چين و چروک شد و دلش گرفت
 توی دلش گفت بهش ثابت می کنم که اشتباه می کنه
 روبان صورتی رو باز کرد
 در جعبه رو برداشت
 و بازم يه جعبه ديگه
 يه جعبه صورتی با يه روبان قهوه ای
 و بازم يه کارت سفيد ديگه
 و بازم يه نوشته " منم نگم دلم ميگه تالاپ تولوپ ( ينی دوست دارم ) "
 ديگه داشت به خودش شک می کرد
 نکنه ... نکنه کس ديگه ای هم توی زندگيش بوده و فراموشش کرده ؟
 قلبش تند تند می زد
 کارت رو برداشت
 روبان قهوه ای رو با عجله باز کرد
 در جعبه رو برداشت
 - خدایی منننننننننن ...
 ديگه واقعا حس می کرد کم آورده
 يه جعبه ديگه!!
 يه جعبه نقره ای کوچيک با يه روبان طلايی
 و يه کارت کوچيک سفيد
 روی کارت نوشته شده بود " آره .. مال خودته .. مثه من... که مال خودتم "
 کارت رو برداشت و چند لحظه بهش نگاه کرد
 خط اين نوشته با بقيه کارتا فرق می کرد
 خط به نظرش آشنا اومد
 کارتو گذاشت روی ميز
 روبان طلايی رو با دقت باز کرد
 جعيه نقره ای رنگ خيلی ظريف بود
 درشو آروم باز کرد
 ديگه جعبه ای در کار نبود
 يه ساعت خيلی شيک با بند طلايی رنگ توی جعبه خود نمايی می کرد
 و يه کارت آبی رنگ که روی اون نوشته شده بود
 " هر وقت بهش نگاه کردی يادت باشه تيک ينی دوستت .. تاک ينی دارم ... روزی هشت بار می بوسمت ساعت دوازده , ساعت سه و ربع , ساعت شش , ساعت يه ربع به نه .. چه پيشم باشی , چه نباشی ... بند ساعت اگه دستای من باشه .. خب معلومه که مچ دستت مثه کمرت هميشه اسير دستامه
 , نمی ذارم فرار کنی مهربونم , هميشه بهش نگاه کن , که يادت باشه هميشه بهت نگاه می کنم , زودتر بيا خونه .. چون هميشه منتظرتم ... تولدت مبارک عزيزم ... ياسمن تو "
 توی چشاش اشک جمع شده بود
 نمی تونست سرشو بلند کنه
 احساس آدمی رو داشت که از بين يه کوه يخ يهو بندازنش توی يه استخر آب ولرم
 نمی دونست داد بزنه يا بخنده
 يا شايد بهتر بود گريه کنه
 سرشو بلند کرد که ..
 ياسمن جلوش واستاده بود .. توی دستش يه شاخه گل سرخ .. توی چشاش ( که هنوز سرخ بود ) يه دنيا عشق
 گونه هاش گل انداخته بود آروم گفت :
 - مسعود ... معذرت می خوام ... نمی خواستم اذيت بشی ... تولدت مبارک
 شاخه گل
و گرفت
 - ياسمن ...
 نمی دونست چی بگه
 هم دلش می خواست بغلش کنه , هم دعواش کنه , هم واسش بميره , هم داد بزنه دوستت دارم
 - تو منو کشتی .. ولی ... فقط تو بلدی چطور منو بکشی و دوباره زنده کنی
 ته دلش آتيش روشن شده بود
 - دوستت دارم
 - منم دوست دارم
 - ولی خيلی شيطونی .. خيلی ...
 - گفتم که معذرت می خوام .. اينجا رو ببين
 ياسمن با چشای درشت و پر از خنده به دور وبر مرد نگاه کرد
 دور و برش پر شده بود از جعبه های رنگارنگ
 هردوشون با هم زدن زير خنده
 مرد هيچوقت اين روز فراموش نکرد
 دستشو برد توی جيبش و انگشتاشو کشيد به هفت تا کارتی که توی جيبش بود
 کليد خونه بين هفت تا کارت قايم شده بود .

|+| نوشته شده توسط سروناز در ساعت |

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سروناز در ساعت |

قصه ی سنجابها.....

   

 

دیشب ٬ شب عجیبی بود !
 نمیدانم چرا
   راستش چیزی از دیشب یادم نیست .

 تنها به خاطر می‌آورم که من بودم و تو بودی و ماه بود.

 ماه دیشب خیلی هیز بود ، همه‌اش از کنار کرکره‌ی اتاق سرک میکشید ببیند این تو چه میگذرد .

 یادم هست تا ماه بود تو هم بودی .

 تو نزدیک بودی و ماه دور .

 من به ماه نگاه میکردم و تو به من .

 صبح ... بیدار که شدم دیگر تو نبودی .

 صبح .. بیدار که شدم ماه هم رفته بود  .

 تنها چیزی که از دیشب مانده بود کرکره‌ی اتاق بود که هنوز بود .

 .............

 امروز روز عجیبی بود !

 نه تو بودی و نه ماه بود .

 از در که رفتم بیرون سنجاب هر روزم را دیدم ، سنجاب شیطانی‌ست .

 همیشه پشت در ما از این درخت به آن درخت میپرد و منتظر است من در را چند دقیقه برایش باز بگذارم و بروم ،

 فورا میپرد داخل . اتاق گرم و نرم است و سنجاب هم عاشق جای گرم و نرم ،

 میدانی ... سنجاب هم امروز عجیب بود !

 نگاهش که کردم آمد جلو و سلام داد ،

 گمان کنم میخواست دست هم بدهد ولی قیافه‌ی مرا که دید پشیمان شد .

 امروز نگاه سنجاب برایم تازگی داشت !

 فهمید و گفت من عجیب نیستم .

 من چیزی نگفتم ولی سنجاب گفت باور کن !

 سنجاب برایم قصه‌ی عجیبی گفت ،

 قصه‌‌ی سنجاب‌هایی که هر روز از این درخت به آن درخت میروند ،

 قصه‌ی سنجاب‌هایی که هر شب تمام شهر را دنبال درختشان میگردند و کنار هر درختی که گرم‌تر باشد میخوابند ، بدون اینکه به ماه نگاه کنند .

 سنجاب به من گفت تا به حال ماه را ندیده و هر شب فقط به درختش نگاه می‌کند .
 میدانی ... سنجاب ها حیوانات عجیبی هستند !

 آن‌ها هیچوقت خسته نمیشوند .

 حتی اگر هر شب مجبور باشند کنار یک درخت جدید بخوابند باز هم تمام شهر را دنبال آن یک درخت میگردند.

 سنجاب به من راز عجیبی را گفت ...

 او به من گفت که هیچ‌وقت پشیمان نمیشود ،

 حتی ده سال بعد و این را که  گفت رفت دنبال درخت امروزش .

 .............
 سنجاب ها عجیبند !

 تو هم عجیبی !

 ماه هم عجیب است !

 دیشب و امروز هم همه‌اش عجیب بود !

 ولی هرچه باشد  امروز تو نبودی ٬

 ماه هم نبود .

 سنجاب هم دیگر نیست . 

|+| نوشته شده توسط سروناز در ساعت |

رفتنم را حس می کنم.........

 

 

 روزگار سختی است ...........!

 آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !

 جوی های روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف !

 خورشيد گرم است و سوزان .. ماه بی خيال و فروزان !

 می دانم . من می دانم . تو هم می دانی ... همه می دانند ... روزگار عجيبی است !

 انسانها در ميان خرابه هايی که زيبايشان می نامند می زیند و به آن عشق می ورزند .

 و اينچنين بر حقارت خود دامن می زنند ...

 و من به دور از هياهوی آدمک های دل خوش ... همچنان در خود فرو می روم .

 هر چه بيشتر در ميانشان می زيم دورتر می شوم و غربيه تر ! 

 آری ... معصوميت كودكيهايم گم شده است ،

 اما من هنوز هم همان كودك عاشقم  و ساده دل !

 و همچنان در انتظار ،

 در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ،

 كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند  و به سر منشا خود بازگرداند .

 و  رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ...

 من اينجا تنها ماندم ،

 خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار ،

 مرا به باد های تندِ رهاکننده ی گويا ...  مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار .

 پروردگارا ، انتظار سخت ترين مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای !

 مرا ...... ببـــــــر .
|+| نوشته شده توسط سروناز در ساعت |

خيال.....
 

 

 

 

 

 

 

خواب دیدم دوباره کودکیم را ....

 نمیدانم ... شاید هم جایی بین خواب و بیداری

 سر کلاس های درس حاضر بودم ...

 معلم را می دیدم که می گفت بزرگترين دروغتان را انشاء کنيد

 و من خنده کنان نوشتم عاشق شده ام .

 چهره ی معلم را هنگام خواندن به خاطر می آورم ،

 با ابروهايی درهم و صدايی نخراشيده

 جلوی آن همه آدم که هيچکدامشان را نمی شناختم ، فرياد می زد :

 بگو ببينم می دانی عشق چيست ؟

 و من با بغضی در گلو تنها صورت معلم را نگاه می کردم که فکر می کرد همه چيز را می داند

 و چون زن دارد و شايد هم چند بچه ، پس حتما عاشق است .

 ناخوداگاه پوزخندی زدم .

 معلم خشمگين مرا بيرون کرد

 و آقای ناظم با ترکه ای در دست مثل هميشه بيرون منتظر ٍ شکار

 تا تمام خشم خود را بر دستان نحيفم به يادگار گذارد .

 مزه ٍ دردش زیر زبانم است ...

 مثل درد عشق می ماند … سوزان و مسخ کننده .

 می خواستم گريه کنم ، به خيال تسکين ،

 اما ياد معلم تاريخ افتادم که می گفت هيچ کدام از مردان تاريخ گريه نکرده اند .

 نمی دانم ...

 نمی دانم اين چه حسی ست پر از هيچ !

 مثل تمام کلاس های ادبيات ... 

 و معلم آن که تنها از ادبيات سبيل های اخوان را می شناسد .

 سکو تی می کنم به اندازه ی خواندن فاتحه ای برای اخوان و تمامِ تمام شدنی ها ...

 ... من چه می گویم !

 هميشه همينطور است ،

 هميشه از موضوع اصلی پرت می شوم .

 به کجا ؟ خدا می داند.

 نه ... ! معلم جغرافی هم می داند ،

 هميشه از دره ای صحبت می کرد ، گمانم در حوالی بيستون بود ،

 شايد همانجا پرت می شوم .

 ديشب توی خواب ديدم فرهاد هم به همان دره پرت شده .

 او هم به گمانم عاشق نبوده ست  .  مثل من .

 هيچ کس در اين دنيا عاشق ديگری نمی شود .

 اين جا نمی شود به کسی نزديک شد .

 آدم ها از دور دوست داشتنی ترند .

 حتی آدم هایی که اونقدر تنهان  که به خدا فکر می کنن ...

 ..............

 صبح می شود و زندگی آغاز

 از خواب بيدار مي شوم

 خواب هايم هیچگاه دروغ نبوده اند ،

 لااقل راست تر از اين زندگی اند .

 ديگر اکنون نه کودکی ام را می خواهم  و نه چند سال بعدش را .

 چه فرقی می کند ،  دنيا که عوض نمی شود .

 می روم گوشه ای و بی هيچ احساسی نگاه می کنم بر قلب های تير خورده

 و خيال می کنم معلم به خاطر انشايم مرا از دنيا بيرون کرده ...  

|+| نوشته شده توسط سروناز در ساعت |

لپ تاپ رایگان
 

 

 دریافت لپ تاپ رایگان

Encoding UTF-8

فقط کافیه که شما هم جرات این را داشته باشید که این تجارت را باور کنید و بعد از مدت کمی پیام های خود را با لپ تاپ ایسر خود بفرستید
بهتر است چند دقیقه وقت بگذاريد و با ثبت نام در آدرس داده شده، شانس خود را براي دريافت نت بوك رايگان امتحان كنيد.
باور نکردنيه ولي شما هم مي توانيد با چند کليک ساده صاحب يکي از نوت بوکهاي اين شرکت شويد نوت بوکهاي رايگان شرکت ایسر
ديگه يه ثبت نام رايگان که از شما هزينه نميبره يا لپ تاپ رو مثل خيلی ها که گرفتند ميگيريد يا اينکه اين مطلب حقيقت نداره ديگه.
مشخصات نوت بوك يا همون لب تاپ:
TravelMate® 2700 features Microsoft® Windows® XP Professional (SP2)*** Intel® Pentium® 4 Processor 2.80GHz (512KB L2 cache, 533MHz FSB)*** 512MB (256/256) DDR333 SDRAM***40GB hard drive*** integrated CD-RW/DVD-ROM combo drive*** 15.4" WXGA (1280 x 800) TFT display*** ATI® MOBILITY™ RADEON™ 9000 graphics*** 802.11g WLAN,
10/100 LAN, V.92 modem

 http://notebook.GustoNetwork.com/index.php?mid=456547

با مراجعه به سايت شرکت ايسر از طريق لينک بالا و ثبت نام در ان شما يک نوت بوک خواهيد داشت
ابتدا وارد سايت بالا شويد :
در فر مي که باز ميشود اطلاعات خود را طبق راهنماي تکميل فرم که در انتهاي مطالب همين ایمیل است کامل وارد کنيد کليک کنيد Rejister now! بعد از کامل باز شدن صفحه بر روي
دارد کليک کنيد No tanks در بين هريک از مراحل اگر دو لينک نشان داده شد بر روي هر کدام که کليک کنيد Join now سپس بر روي
کنيد کليک Log in که در فرم ثبت کرديد را وارد کنيد و بر روي را User name و Password حالا صفحه اي وجود دارد که شما بايد
:::-الان صفحه کاربري شما باز شده است شما برا ي دريافت نوت بوک تنها سه مرحله ديگر را بايد بگذرانيد:
در بالاي صفحه کليک کنيد و در صفحه اي که باز مي شود Offer روي
تنها يکي از تبليغاتي که به شما نشان داده مي شود را انتخاب و بر روي آن يکبار
کليک کنيد و صبر کنيد تا ان صفحه به طور کامل باز شود اين مرحله تمام شد و سايت تبليغاتي را ببنديد
Referrals اين بار از منوهاي بالاي صفحه بر روي
کليک کنيد در اين صفحه شما يک لينک قرمز مي بينيد(اگر لينگ قرمز را نديديد، بر لينك ديگر كه در زير عكس واقع شده كليك كنيد تا شما را
به لينك شخصيتان متصل كند) که همان لينک عضويت شماست و شما بايد آن را براي 18 نفر بفرستيد يعني شما بايد آن را در وبلاگتان قرار
دهيد و 18 نفر با کليک کردن روي آن عضو شوند. شما حتي در چت روم ها هم ميتوانيد اين لينک را به افراد بدهي
با عضويت اين 18 نفر (لا زم نيست که هر کدام از آنها هم 18 نفر عضو داشته باشند و ان به خودشان ربط دارد) که تعداد آنها هم در همين
صفحه مشخص مي شود اين مر حله به پايان مي رسد
نوت بوک خود را انتخاب و سفارش مي دهيد و شرکت Order بعد از طي مراحل يک و دو شما از منوي
هم طبق زماني که اعلام مي کند نوت بوک را به آدرس شما ارسال مي دارد

 http://notebook.GustoNetwork.com/index.php?mid=456547

تذکرات :
- سعي نکنيد چند بار ثبت نام کنيد چون سيستم هوشمند بوده و مشخصات را باطل مي کند
- برا ي ثبت نام بايد حداقل 18 سال داشته باشيد يعني 1986 به قبل اگر سن شما کمتر از 18 سال است به نام يکي از اعضاي خانواده تان که 18 سال به بالا مي باشد ثبت نام کنيد
- دقت کنيد براي دريافت نوت بوکها لازم نيست که هر کدام از اعضاي زير مجموعه شما 18 نفر زير مجموعه داشته باشند. گرفتن يا نگرفتن
عضو براي افراد زير مجموعه شما فقط به عهده ي خودشان است و براي شما هيچ تفاوتي نمي کند
راهنماي تکميل فرم:
1- نام
2- نام خانوادگي
3- اولين ادرس
4- دومين ادرس : در صورت وجود ادرس دوم را وارد نماييد
5- شهر
6- استان
7- کد پستي محل اقامت
8- کشور
8- تاريخ تولد به ميلادي((برا ي ثبت نام بايد حداقل 18 سال داشته باشيد يعني 1986 به قبل اگر سن شما کمتر از 18 سال است به نام يکي از اعضاي خانواده تان که 18 سال به بالا مي باشد ثبت نام کنيد))
اگر تاريخ ميلادي تولد را نمي دانيد سن را از 2005 کم کرده انوقت سال به دست مي ايد ، ماه و روز هم مهم نيست و هر چه دلتان خواست انتخاب کنيد
9- تلفن تماس : تلفن شما+کد شهر بدون صفر+کد کشور بدون صفر يعني98
مانند : 1234567-37232-98
لینک ورود :    

 http://notebook.GustoNetwork.com/index.php?mid=456547

*دقت کنید بعد از عضویت باید وارد قسمت offersشوید و روی تمام لینکها کلیک کنید تا باز شوند و باید صبر کنید تا تمام صفحه سایتها لود شود تا عضوت شما کامل شود
موفق باشید

|+| نوشته شده توسط سروناز در ساعت |

دانلود نرم افزار
 
 WindowBlinds 5 ) و ( Google Earth )

همونطور که میدونید یکی از شرکتهای معروف و محبوب سازنده برنامه های تغییر چهره ویندوز شرکت Stardock هست و یکی از محبوبترینهای این شرکت هم برنامه WindowBlinds هست که قادر شکل و شمایل ویندوز رو از اون حالت تکراری خودش خارج کنه . آخرین نسخه این برنامه که یکی دو روز بیشتر نیست اومده رو میدوتید دانلود کنید ولذت ببرید .

حجم:۹.۸ مگابايت

دانلود

سريال:Email: shafferdon@aol.com
Serial: OD-0096239-OEM-2200279838


ادامه مطلب
/ نوشته شده توسط آقای محسن موحد در يکشنبه چهارم دي 1384 و ساعت 0:28 قبل از ظهر | نظر بدهید نظر بدهید
AV Voice Changer Software v4.0.51 Diamond Edition

بهترین برنامه برای تغییر صدا که میتونید صدای مرد یا زن و یا بچه و ... رو در جاهای مختلف مثل هنگام تلفن یا چت برای خودتون انتخاب کنید.

حجم:حدود ۱۶ مگابایت

دانلود

|+| نوشته شده توسط سروناز در ساعت |